<نمی دونی به خدا،لک زده این دل برات>
توبه کردم که دگر شعر نگویم ز فراق
این دل توبه شکن با غم عشقت چه کند؟
@D$D$D · ۶۴۸۹ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۷۳۵۶ رأی)
<نمی دونی به خدا،لک زده این دل برات>
توبه کردم که دگر شعر نگویم ز فراق
این دل توبه شکن با غم عشقت چه کند؟
<گفته بودم با خودت امتحانم نکن>
بعضی آدما توی بعضی روزا جا می مونن
یا شاید بعضی روزا تو بعضی آدما
نسخه اصلی من تو سحر هفده آبان ۹۴ جا مونده
ی کپی از خودمو از اون روز به بعد به دوش میکش�
اورجینالم طاقت نداره نبودش رو
اگه بفهمه..
وای از روزی که بفهمه
نذاشتم بفهمه
همونجور تو اون ساعت و لحظه ایستاده
به امید ندایی
شاید کسی به دنبال اصل من بگرده..
ک م
گاه سکوت خویش را بشکن ،تو حرفی بزن
این همه جانا و جانان گفتنم را میشنوی؟
چون که شب می آید آرام از پس کوه بلند
این همه نام تو را تکرار و تکرار میشنوی؟
تا به صبح روزه ِسکوت خود را بشکن بگو
صد هزار نجوای اسمت بر زبانم میشنوی؟
ک م
بهار که میرسد
تهران ، تهران میشود
دامنه ی گرم میشود
روزهاش دیدنی ،شبهاش دل میشود
چنار های ولیعصر خندان میشوند
جوی هاش آب روان میشود
رشته ی توچال چه زیبا میشود
دماوند مشغولِ خودنمایی میشود
آسمان هم چون آیینه با صفا میشود
برجِ میلادش ،باز متولد میشود
بیلبورد ها خوشرنگ میشوند
پل طبیعت ،پُر طبیعت میشود
طاق بام گویی نزدیک به ابرها میشود
تلاطمِ دریاچه آرام میشود
سقوط آزاد اِرم خواستنی میشود
کافه هفت ، مشتری هایش چهارده میشوند
تئاتر شهر از همیشه خلوت تر میشود
بازار ترشک فرحزاد داغ میشود
رهگذر ها افزون میشوند
قدم زدن دوست داشتنی تر میشود
چه با خودش چه خیالش...
ک م
<ای مرا در سر هر مویی به زلفت بندی>
شب ها به تو نمی اندیش�
دست کم با اشک نه
پای اشک که میان باشد اتصال طور دیگریست
میدانم شب ها وقت آرامش توست
اندیشه ام آنقدر قوی به موج تو متصل است
میدانم تو را بیدار می کند
بی خواب می کند
شب ها مینویس�
میخوان�
تماشا می کنم عکست را
نمی اندیشم تورا
تلاش من این است
شب ها به تو نمی اندیش�
ک م
<تو چه دانی؟ که چه ها کرده نگاهت با من>
بعضی حرف ها هست
زمان و مکان نداره
اما صاحب داره
نمیشه جز صاحبش به کسی زد
صاحبش نباشه
نخواد بشنوه
جمع میشه تو دلت
میشه بغض صدات
میشه لرزش دستات
میشه اشک چشات
میشه رازِ مگو
مثل دوست دار�
مثل دورت بگرد�
دلتنگی که زیاد میشه
درد دلت که وامیشه
به نوشتنشم راضی میشی
حتی اگه نخوادش و سرگردون بمونه
دوست دارم دورت بگردم...
ک م
<جانشین تو در این سینه، خداوند نشد>
سنگِ سرد و بی احساس در آغوش
نگاهم خیره به اسمت و خاموش
بهر دلتنگیِ تو چه چاره ایست؟
غرقِ خاطرات صدایش رسد به گوش
خدا رحمت کند و سال نو تبریک
چه تلخ کام است خرما و تبریک
آرزوی لحظه ی تحویل سال
اینکه منم باشم زیر این خاک
ک �
<چجوری تونستم بِری و نمیرم؟>
احسن الحالِ دلم آن است که باشی در بَرَ�
ور نه این دیوانه حالی با عکس تو تحویل نیست
ک م
آنکه دستش همه جنس حریق را اطفا کرد
دلش با حریق چشمات ضربه فنی شد و رفت
ک م
<حواست هست جای خالی بغلاتو بالش داره پر میکنه؟>
میخوای صدای قلبمو بشنوی؟
سرتو بذار رو قلب�
موهاتو بریز رو تن�
دستتو قفل کن تو دست�
پاتو بنداز رو پا�
زل بزن تو چشا�
ضربان میره بالا
حرف میزنه باهات
از نگات شدم گر�
اومده خواب سراغ�
خوابی پر از آرامش
بدون قرص و رَنجش
ک �
مگر نبود مَحرم شدن با خواندن صیغه ی عقد؟
من با صاحبِ خیالِ خویش سالها محرم گشته ا�
مگر نبود قانونِ عقد شیرینیِ ماه عسل؟
من با مَحرمِ خیالِ خویش تا رویا سفر کرده ا�
مگر نبود همدلی، اساس و رکن زندگی؟
من با تویِ خیالِ خویش دردها درمان کرده ا�
مگر نبود سازندگی سر لوحِ زندگیِ مشترک؟
من با نگاهی به چشمات سالها سازش کرده ا�
رشته ی رویای من تا کهکشان جاری شده
مگر نبود بی انتها پروازِ ذهنِ آدما؟
ک �
<در اندکِ من،تویی فراوان>
شبی گفتم به تنهایی
برو دست از سرم بردار
لیک ز وی نیامد حرف و نجوایی
زان شب طول و دراز
به شبی دیگر بگفت�
چه میخواهی؟مگر نیس تورا یاری؟
به سخن آمد : مرا باشد بسی یاری
همگان باشند تودار و خموش
تو چون دگر هَمرهان من
لب فرو بَر و باش خاموش
گفتم مگر درد و مرض داری
بگو ز نیمه جان من چه میخواهی؟
بگفتا درد دارم
کز شما هیچ یک نمیگردد جدا
مرض دارم و واگیر ،لاعلاج�
در شب و روز و هر هِنگامتان
گر من نباش�
با که گویی سخن ؟
دفتر ِشعر کنی سیه؟
من نباش�
تا به صبح با که نوای غم به گوش هایت سپاری؟
با که قدم در کوچه های شهر گذاری؟
تورا مرکب نباشد تک سوار، چون من نباشم..
سخن هایش همه منطق بود و حت�
مرا چه به نبودن با تنهایی؟
بجز تنهاییم که حالی ز احوالم میپرسد؟
مرا میخواهدم با همه کج خلقی هایم؟
روزی آرام و ساکت، روز بعد دلگیر و وحشی
مرا هیچکس نخواهد جز همین تنهایی معروف
که هر کاری کنی باز هم می آید زود
تنهایی بر ما حاکم شود
زان روز که آرزو سراب شود
ک �
<که از خاطرت پاک نمیشه چشماش چشماش چشماش..>
باد می پیچد درونِ مویِ تو
چرخشش زیباترین رقص میشود
آیینه می بیند مهِ رخساره ات
تو ندانی، آیینه دلشاد میشود
دستِ تو لمس میکند گلها را
زین پرستار مهربان تر میشود؟
خنده ات سهم هرآنکه میشود
این دلِ آشفته ام خون میشود
برقِ چشمان تورا هر کس که دید
به مسیحایی آن، مومن میشود
ک م
<وسط این همه کابوس ، یادش آرومت نکرده>
جامِ دلتنگی زَنَد آتش دلِ مجنون را
لیکن ز گرمایِ همین باده خوش است
ک م
<کاش میشد همین ی روز بگیرم از خدا اجازتو>
اینکه مامان باشه
سلامت باشه
بگه بیا کمکم
زیرپوشاتو دستمال کنه
لباساتو وایتکسی کنه
ی موهبت الهیِ
اصن تو بیا وایتکساتو تو چشمام بریز�
خدانیاره روزی که
نهایت کاری که میتونی برای مادرت انجام بدی
خرید ی دسته گل و خیراتِ
روزت مبارک مادرم
< و به تاب زلفت قسم >
عطرِ تنت را من نمیشناسم ولی
در خیالَش زندگی ها کرده ا�
پیچ و تاب زلف تو رویای من
به چین و شِکَنَش قسم یاد کرده ا�
بافتن موهای تو رویای دور
دور تر ز این راه مگر طی کرده ام؟
در چشمان تو خیره نَگَشته چشمِ من
به هوایِ ابری اش دیوانگی ها کرده ا�
نوازشِ رخساره ات تفکرِ آبیِ من
با آرزویش زندگیِ خویش مشکی کرده ا�
ک م
روزی
چشم ها رو روی هم میذاری
ذهنت رو خالی می کنی
عکس چشماش میاد پشت صفحه ی سیاه پلکات
لبخند ادامه داری میزنی
انگار داره باهات حرف میزنه
تله پاتیشو میگیری
حرفای قشنگ
دونفره
نگفتنی
روزی
چشم ها رو روی هم میذاری
ذهنت رو خالی می کنی
خالی نمیشه
میچرخه تو سرت حرفاش
حرفای دور از انتظار
حرفایی که مال خودش نیس
سیم تله پاتی پاره شده
فقط نفرت میفرسته
ک م
حالا من باید برای چشمهات
"و ان یکاد" بخوانم:
"وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون"
مجنون منم این روزها در میان وعده های جنون
وَ ما هُوَ اِلّا ذکرُ العالَمین"
مجنونم!
مرا وعده دیداری بده در یک صبح به بوسیدن دستهات
"علی عشقی"
وقتی با حرفات قلبشو خورد کردی ریختی زمین
سکوت کرد...
بدون از خودش بیشتر دوست داره
حرمت ثانیه هایی رو نگه داشته که تو با خشم فراموش کردی
<منو دست خودم نسپار>
کاش میشد دردِ دلتنگی را
از تمامِ ذهنِ مجنون پاک کرد
کاش میشد یک نظر خیره شد و
چشمِ بارانی را درمان کرد
کاش میشد با نوایِ صبح او
روز زیبایی را آغاز کرد
کاش میشد طلوعِ چشمانش را
هر سحر در پیشِ چشمانم تکرار کرد
کاش میشد لمسِ دستان تورا
شیرین ترینِ لحظه هایِ تلخ کرد
کاش میشد دنیایِ یک تنها را
خارج از تماشایِ یک عکس تفسیر کرد
کاش میشد زخمِ یک دیوانگی را
به دل و جان و روح تسکین کرد
ک م