<در اندکِ من،تویی فراوان>
شبی گفتم به تنهایی
برو دست از سرم بردار
لیک ز وی نیامد حرف و نجوایی
زان شب طول و دراز
به شبی دیگر بگفت�
چه میخواهی؟مگر نیس تورا یاری؟
به سخن آمد : مرا باشد بسی یاری
همگان باشند تودار و خموش
تو چون دگر هَمرهان من
لب فرو بَر و باش خاموش
گفتم مگر درد و مرض داری
بگو ز نیمه جان من چه میخواهی؟
بگفتا درد دارم
کز شما هیچ یک نمیگردد جدا
مرض دارم و واگیر ،لاعلاج�
در شب و روز و هر هِنگامتان
گر من نباش�
با که گویی سخن ؟
دفتر ِشعر کنی سیه؟
من نباش�
تا به صبح با که نوای غم به گوش هایت سپاری؟
با که قدم در کوچه های شهر گذاری؟
تورا مرکب نباشد تک سوار، چون من نباشم..
سخن هایش همه منطق بود و حت�
مرا چه به نبودن با تنهایی؟
بجز تنهاییم که حالی ز احوالم میپرسد؟
مرا میخواهدم با همه کج خلقی هایم؟
روزی آرام و ساکت، روز بعد دلگیر و وحشی
مرا هیچکس نخواهد جز همین تنهایی معروف
که هر کاری کنی باز هم می آید زود
تنهایی بر ما حاکم شود
زان روز که آرزو سراب شود
ک �