برابر ِ عمر ز عکست، غزل ها بسُرایم
دلواپس نباشد خاطرت، که عادت شده باشی
《《《کم》》》
@D$D$D · ۶۴۸۹ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۷۳۵۶ رأی)
برابر ِ عمر ز عکست، غزل ها بسُرایم
دلواپس نباشد خاطرت، که عادت شده باشی
《《《کم》》》
همین لبخند صورتی در عکست
بهر درمانِ دلِ من کافیست
بخند بلند آوا، جانِ من
که جان گیرد دل زخمی من
باز که ثابت مانده خنده ات
بی تفاوت میپَراند خنده ا�
محض هر آنچه مومنیَش خب
لااقل یک بار گوش گیر حرفِ من
بخند این بار بلند آوا تا، جانا
دانند همه، دیوانه نبودم درین غزلم
ساکت و بی تحرک مانده بر صورتت
نباشد خیالت،خوشم به بیت الغزل اول�
《《《کم》》》
<توی قلب من می مونی،پُر غرور و پُر نجابت>
چرا بهار را قدم نزدیم !
بهار شاد بود
قدمش نزدیم غمگین است
بهار دختریست نازک نارنجی
خواسته اش را زیر پا گذاری
طوفانی میشود
پا بر زمین می کوبد
می بارد می بارد می بارد
میبینی !
آسمان و زمین را به هم دوخته
با خودش قرار کرده
تا آخرین نفس هایش
ببارد ببارد ببارد
شاید دونفری نخستین بار بخواهند قدم بزنند
شاید ما
نخستین بار باران لازم است
گویی بهار هم مانند خیلی ها
دلش شکسته است
شاید مانند من
میخواهد بگوید تنهایم گذارید تا ببار�
کوچه خالیست
بر سر لج افتاده
بهار را کسی قدم نزده
بهار تنهاست
بهار میبارد تنهاییش را...
《《《کم》》》
فرق ماه شکافتند و نمی دانستد
نیکی دو تا شود افزون گردد
《《《کم》》》
حال خصوصیَش دانی نگویم پیش غیر
حال عمومی ِ قلبم خوب نیست باتری لازم است
گرچه ندانی بود و نبودت چیست فرق
در این مصرع شُبهه بودن لازم است
پریشان حالیِ بیشتر را خواهی بدان
سفره ی افطار را سیگار و فندک لازم است
بی تفاوت میخوانی همه شعرهایِ من؟
مهربانی را درین ماه مبارک لازم است
ابراز علاقه بر زبان آمد دگر مشکل شد
عشق ده قِسم و نُه تایش را صبر لازم است
《《《کم》》》
گیرم که سَر میشود هر لحظه ام با یاد تو
تو از برای چه بر خیالِ من قَدم ها میزنی؟
گیرم که خواب میروم با دیدن چَشمانِ تو
تو از برای چه چنین زیبا آفریدن شدی؟
گیرم که من غرق میشوم در رویا با نازِ صدات
تو یار غایب از برای چه دلِ ما میبری؟
گیرم که شدم آلوده ی یک عشق بی فرجام من
تو از برای چه چنین علت ِ ماجرا شدی؟
گیرم که من روشن کنم چراغ شعر با نام تو
تو شاعر نَدانش جنابِ دیوانه را تا خوانده ای
《《《کم》》》
کاغذِ خط دار صدا میکند مرا
بنویسم تورا
نوشتنت نیست کار هر قل�
چه حاصل زین نوشتن؟
لحظه ای یادت نمی آی�
مرا در این دنیای آشفته
پریشان تر ز گذشته ام رها کردی
پریشانی بس است این کاغذ خط دار را
مگر کم بوده اند مجنون و فرهاد ها
کاغذ خط دار از بَر است همه فراق ها
تو
میماندی
من
می نوشتم به روی کاغذِ خط دار دلخوشی ها
از آرامش ها آغوش ها
از صدایِ چشمانت وقت سحرها
از رقصِ لبانت وقتِ شیرین سخنی ها
از زل زدن چَشم به چَشم ها
از پَرسه ی دونفری میان کوچه ها
...از
چه حاصل زین نوشتن؟
تو
نماندی
من
نمی نویسم به روی کاغذِ خط دار دلخوشی ها ...
《《《کم》》》
فراموشیِ تو در بساط کار ما اینگونه باشد
مُرده باشم،مُرده باشد دنیا،مُرده باشند همه، شاید
《《《کم》》》
امروز دگر شعر طولانیَم حوصله نیست
ای عشق با همین یک بیت حال من را دریاب
شنیدی این مثل را هرچه به دل افتد حتمی است؟
محقق باشد!جوون مرگی اندر دل تنهایم است...
《《《کم》》》
بودنت در خواب ِمن حالِ غریبی دارد
چُنان شِکر که در چایِ شیرین دیده نیست
《《《کم》》》
مومنان وقت سحر مشغول نماز و دعا
منه آشفته هم دنبال بوی گیسوهای یار
《《《کم》》》
خوشا سیاست اَبروی تو که از چپ و راست
گرفته نصف جهان را بدون خونریزی...
<بوی تو میدهد آغوش خالی ا�
ای واقعیت عشق خیالی ام>
مست چشمان تو شد سنت شعرهای من
بیت و مصرع،شعر و غزل تو نشوند برای من
شعرهایم لبریز تو، شاعرش لیک ناکام
کز خیال در بَرَت،ناکام من شیرین کا�
《《《کم》》》
مدادِ سفیدِ رنگی ام!
همونقدر بیرنگ
چنان او خنثی
مانندش نخواستنی
آخرین مدادِ جعبه ی مداد رنگی ها
گوشه گیر و تنها
کم حرف و بی روح
ترکیبش با هر رنگ
فقط پُر رنگ را "کم"رنگ کند
《《《کم》》》
<میمیرم و تموم میشه این کابوس......>
قوتِ ما بسته شده زان سحرِ رفتنِ تو
کی شود افطار به چشمانِ تو این روزه ی ما
《《《کم》》》
اندیشه ام بیمار توست ،درمان نمیدانم من
آلزایمری هم گَر شود فایل تو اجرا میشود
قلبم همه بی حس شده ،نبضش نمیگیرم من
خالی ز خون هم باشد عشقِ تو حاضر میشود
گوشم همه خالی شده، شنیدنی ندارم من
دنیا همه ساکت شوند ،سهراب در صدات جاری میشود
دستان من تنها و سرد،گرما بخشی ندارم من
گرمایِ خورشید هم با دستِ تو کم رو میشود
چشمانِ من در انتظار، کابوس ها دارم من
جهان همه چشم شود، چشم تو چاره میشود
《《《کم》》》
<دوست دارم نزنی شانه و هی گیر کند،
لای موهای پریشان تو ، انگشتانم>
دَم دَمایِ سحر
موهایت را باز کردی
شانه اش بزن�
من باهاش ساز زد�
مردم شهر بیدار شدند
《《《کم》》》
رگبار بهاری شو
یکهو
بیخبر
طوفانی
بیا
بِشوی همه دلتنگی ها
آرام که شدی
بگذار
بیصدا
این عاشق ببیند تورا
《《《کم》》》
چُنانِ خورشیدِ غروب که میرسد به خط افق
از دور رِسَم به قُرب تو و نزدیک نیست
《《《کم》》》
چه شد شاعر شدی؟
ی شبی اومد که رفت
دوسالی گذشت که نگذشت
دلی بُرد که دیگه نیاورد
حسی داد که تکرار نداشت
دردی جا گذاشت که خدا برنداشت
نفسی حبس کرد که آزاد نشد
قلبی رو شکست که درمان نشد
چه شد شاعر شدی...
《《《کم》》》