k

kosar

@kosar73 · ۱۶ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۲ رأی)

s
space girl ۱۱ سال پیش
جوک

چشتون روز بد نبینه
سرما خورده بود�
خواسم برم امتحان بد�
دستمال هم نبود خونمون
مامانم گفت دستمال دستشویی و ببر بابا از هیچی ک بهترِ من ب مامانم گفت�
مااااامان دستمال دستشویی؟؟؟
زشته بابا
گفت مگه چیه ببر بهتر ازینه ک جینگت بریزِ تو برگت(معذرت مامانم زیادی رُکِ)
عاغااااا
دستمالو گرفتیمو رفتیم سر جلسه امتحان
وسطای امتحان بود همین که دستمالو از کیفم دراوردم سُررررررررر خورد رفت طرف مراقب
کل کلاس ترکید از خنده
منم ک داشتم اب میشدم از خجالت
ازونموقع پسرای کلاسمون نمیدونم چرا منو مببینن بلند بلند میخندن

s
space girl ۱۱ سال پیش
پیام

قلقلی درگذشت...
متاسفانه سحرگاه نهم دی
یکی از عزیزترین شخصیتهای تلویزیونی کودکی مان،قلقلی دار فانی را وداع گفت
مهدی جاویدی این هنرمند همیشه جاوید تلویزیون بااینکه سالها بود سرطان را به زانو دراورده بود رفت که برای همیشه به خاطره ها بپیوندد.
همه اونایی ک مث من ازش خاطره دارن ی صلوات هدیه کنن
روحش شاد

s
space girl ۱۱ سال پیش
جوک

زدست "لاین"و"وایبر"هردو فریاد
که مارا بدرقم کردن معتاد
امان از "واتس اپ"و "بیتاک"و "تانگو"
"اینستاگرام"که دیگر کرده بیداد
چنان درگیر دنیای مجازی�
که دنیای حقیقی رفت از یاد
چه شد ان گوشیای ساده قبل
"اریکسون"،"موتورلا" روحتان شاد
ز"نوکیا" ان " یازده دوصفرش"
گرفته تا به "شصت و شیش و هشتاد"
چو امد"اندروید" "سیم بی ان" رفت
برفت از دست دیگر،وقت ازاد
چنان درگیر "استاتوس"و "پستیم"
که در" پیس" و " کپی" گشتیم استاد
مدیر خانه و شغلم کمم بود
مدیر این "گروهم" گشت مازاد!!!!!
از ان روزی که گوشی گشت تعویض
شدم بنده پنیرو همسرم کارد
اگرچه صد فرند "اد کرده" مارا
"بلاک "زندگیم گشتیم ای داد...
خودم دانم که نصیحت کار من نیست
که خرما خورده را منع است ایراد
تلف کردم همه وقتم به این شعر
"گروپی" تازه ان سو گشت ایجاد
هزاران "پی ام "ناخوانده را من
کنون باید بخوانم""اوه مای گاد"

s
space girl ۱۱ سال پیش
پیام

در يک غروب جمعه ، پيرمردي در حالي که دختر جوان و زيبايي بازو به بازويش او را همراهي مي کرد وارد يک جواهر فروشي شد و به جواهرفروش گفت::"براي دوست دخترم يک انگشتر مخصوص مي خواهم."
جواهرفروش به اطرافش نگاهي انداخت و
انگشترفوق العاده ايي که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به دختر جوان نشان داد.
چشمان دختر جوان برقي زد و تمام بدنش از شدت هيجان به لرزه افتاد.پيرمرد در حال ديدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب ، ما اين رو برمي داريم.جواهرفروش با احترام پرسيد که : پول رو چطور پرداخت مي کنيد؟پيرمرد گفت : چـِک میدهـم ، ولي خب مي دونم شما بايد مطمئن بشيد که در حساب من به اندازه کافی پول هست،بنابراين من اين چک رو الان مي نويسم و شما روز دوشنبه که بانکها باز مي شه،به بانک زنگ بزنيد و تاييدش رو بگيريد و من در بعدازظهر دوشنبه اين انگشتر را از شما ميگيرم.،دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالي که به شدت ناراحت بود به پيرمرد تلفن زد و با عصبانيت به پيرمرد گفت : من حسابتون رو چک کردم، اصلا نمي تونم تصور کنم که توي حسابتون پولي وجود نداره!پيرمرد گفت:ولی میتونی تصور کنی که من چه اخرهفته ی معرکه ای پشت سر گذاشتم!