روزی زنی به نزد حکیمی رفت به او گفت: من نمیتوانم با شوهر خود زندگی کنم و چون قانون شهر به گونه ای است که فقط مرد می تواند زن را طلاق دهد من از شما میخوام که طلاق من را از او بگیرید. حکیم به او گفت: اگر چیزی را که من خواستم برای من آوردید آنگاه من طلاق شما را خواهم گرفت. زن قبول کرد. حکیم به او گفت: تو باید یک تار سبیل از ببر برامی من بیاوری.زن به جنگل برای پیدا کردن ببر رفت. در راه چوپانی را دید از او سوال کرد که آیا ببری در این نزدیکی زندگی میکند یا نه؟ چوپان پاسخ داد: یک ببر بسیار وحشی در این جنگل در غاری زندگی میکند و تا به حال تعدادی از گوسفندان مرا کشته است. زن به دنبال ببر رفت وقتی به غار رسید ببر در حال استراحت بود. فردای آن روز زن مقداری گوشت را برای ببر بر روی سنگ گذاشت، ببر به دنبال گوشت امد و هنگامی که گوشت را خورد نگاهی به زن انداخت و به غار خود برگشت. روز ها گذشت و زن هرروز مقداری گوشت برای ببر میگذاشت و به او نزدیک تر می شد تا اینکه انقدر به ببر نزدیک شد که ببر سر خود را روی پای زن میگذاشت. سپس زن یک تار سبیل ببر را کند و به نزد حکیم برد و از حکیم خواست تا به عهد خود وفا کند. حکیم به او گفت : تو آن ببر وحشی را با روش و هوش خود رام کردی، حال نمیتوانی یک انسان را ارام و عاشق خود گردانی؟ زن در فکر فرو رفت و به خانه ی خود بازگشت و به گونه ای با شوهر خود رفتار کرد که از آن به بعد هرگاه مردم آن شهر میخواستن زوجی خوشبخت را مثال بزنند به آن ها اشاره میکردند.
دوستان قدر زندگی خود را بدانید...