<p>
خطاب من به اون دختر و پسریه که تو خیابون جلوی چشمای ما تنها ها به هم میچسبن و باهم میخندن...
شما نمیدونید تنهایی چیه... اما تو این شهر تنها زیاده... شمارو می بینین ، دلشون میخواد ، نمیتونن ، میسوزن... مراعات کنید لطفاً :(</p>
@samanaliance · ۵۵۸ امتیاز
★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲۷۶ رأی)
<p>
خطاب من به اون دختر و پسریه که تو خیابون جلوی چشمای ما تنها ها به هم میچسبن و باهم میخندن...
شما نمیدونید تنهایی چیه... اما تو این شهر تنها زیاده... شمارو می بینین ، دلشون میخواد ، نمیتونن ، میسوزن... مراعات کنید لطفاً :(</p>
<p>
آشپزخانه ی ما :
- مامان امشب قرمه سبزی درست کن!
- چه خبرته ؟ یه ماه قبل برات پختم! دم به دقیقه که قرمه سبزی نمیخورن...
- مامان امشب شام چی داریم؟
- کوکو سیب زمینی!
- وای مامان دیشب کوکو خوردیم که؟!
- اولاً دیشب نبود و پریشب بود ، دوماً اون کوکو سیب زمینی با لوبیا بود و این کوکو سیب زمینی خالیه!!
مامانِ منطقیه من دارم؟!</p>
<p>
کلاس چهارم ابتدایی بودم و روز معلم مامانم یه ظرف چینی خریده بود که مثلا کادو بدم به معلمم. خیلی هم سفارش کرد که مراقب باشم و احتیاط کنم تا نشکنه. منم همینکه پامو از در خونه گذاشتم بیرون یادم رفت و شروع کردم به دوییدن و ورجه وورجه کردن!! تو کلاس وقتی من میخواستم کادومو بدم وقتی در کیفمو باز کردم بسته هدیه رو که در آوردم دیدم از توش صدای خرده شیشه میاد!! فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم :)) یواشکی رفتم در گوش معلمم قضیه رو تعریف کردم اون بیچاره هم گفت اشکال نداره بیار بدش من. نمیدونم حالا باهاش میخواست چیکار کنه!!
اسمش آقای ایزدی بود ، ایشالله هرجا هست سلامت باشه :)</p>
<p>
دیگر از تنهایی گلایه نمی کنم. چون که خدایی دارم ، دوستانی دارم و خانواده ای دارم که سگ محبتشان می ارزد به محبت " یک شخص خاص "...!!</p>
<p>
راستش را نگو...!
یک عمر دروغ به خوردم دادی و حالا باز ه�
دورغ بگو مثل سابق....!
که ترک عادت موجب مرض است....</p>
<p>
تلخ ترین قسمت زندگی اونجاست که آدم به خودش میگه:
.
.
چی فکر میکردیم و چی شد...!!</p>
<p>
خیلی بچه بودم ، یه بار صاحبخونه مون گفت برو از مغازه برام شکرپنیر بخر. منم رفتم یه ذره شکر خریدم و یه ذره پنیر!
از اون به بعد دیگه صاحبخونمون منو واسه خرید نمیفرستاد بیرون :)) آخیــش راحت شدم :))</p>
<p>
بابام هشت ماه پیش واسه وام شوهرخالم ضامن شده ، بعداً شوهرخالم چند روز پیش زنگ زده به بابام میگه من یه چندتا قسط رو نبردم بریزم شاید فردا چک رو ببرن بانک. بابام بهش میگه چندتا قسطو نریختی؟ میگه هشت تاشو !!!!
بهمنی :|
اسفند دودکن سر چهارراه :|
بابای بیچاره ی من ----> :o :| :| :'(((
فک و فامیلن اینا؟!</p>
<p>
اکسیژنی که با خمیازه کشیدن تو دستشویی وارد ریه هامون میشه هزاران برابر خالص تر از اکسیژن جنگله :))</p>
<p>
بعضی ها خیلی سیریشن!
مثل پوست تخمه ای که لای دندون گیر میکنه!
بودنشون غیر از عذاب چیزی نداره.</p>
<p>
حال امروز مرا آن سگ مرده ای می فهمد ، که بجای اینکه لاشه اش را از وسط خیابان به کناری بیندازند ، با چرخ ماشین هایشان له تر اش میکنند...
غریب...
تنها...
بی اهمیت...</p>
<p>
چند سال پیش که خیلی بچه بودم با عمم رفته بودیم یه فروشگاهی که اجناس کوپنی میداد و مثلاً با ما آشنا بود اسم مسوولش هم آقای گنجی بود... هیچی ، بعد از احوالپرسی عمم به یارو میگه : ببخشید آقای قندی گنج دارین؟!!!
من :))))
آقای گنجی :o
چغندر قند :|
سندباد :|</p>
<p>
دو پسر :
- مجید یه پونصد تومن شارژ بفرست بینیم باو
- مگه من باباتم کور شو برو بخر خودم یه قرون ندارم...
- جرز دیوار هم از سرت زیاده
- خف بینیم... :))
دو دختر :
- نیلو جون! عزیزم داری یه هزار تومن برام بفرستی؟
- چــشــم عزیزم رو چشمم بذار ... الآن ... ای بابا میگه رمز خط به خط ندارید باید برم ثبت نام کنم.
- خیلی طول میشکه ثبت نامش؟
- آره دیگه عزیزم باید برم امور مشترکین...
(ینی چه موجوداتی هستن این دخترا) :D</p>
<p>
یه پیشنهاد بهتون میکنم حتماً انجامش بدید :
یه سر برید بازار تهران (مولوی - پانزده خرداد) اونجا گاری باربر زیاده. دوسه تومن به یه گاری چی بدید و 5 دقیقه گاری سواری کنید!! خداییش از ترن هوایی مجانی هم جذاب تره :))</p>
<p>
تو برای لمس نکردنم حیا را بهانه کردی و
من برای لمس نشدنم : خدشه دار شدن ظرافتت را...
اما واقعیت این است که تو نانجیب ترین کروکودیل جهان بودی...!!</p>
<p>
آن روز ها... خمار وجودت بود�
ولی این روز ها طعم نشئگی بی تو بودن لذت بخش ترین افیون جــهــان است...!!!!</p>
<p>
قلبم را به تو میدهم! مدتش را هم خودت تعیین کن! اما گفته باشم... اجاره بهایش کــَمـَــرت را میشکند...</p>
<p>
یکی از شیرین ترین خاطرات دانشگاه :
یه روز ریاضی عمومی داشتیم و قرار بود همه تمرین حل کنیم و اون روز اتفاقاً هیشکی تمرین حل نکرده بود! وقتی استاد اومد تو کلاس تن همه میلرزید ! گفت : کی میاد اولین تمرین رو حل کنه؟ هیشکی دست بلند نکرد تا چند ثانیه و یه دفعه یکی دست بلند کرد و رفت پای تخته شروع کرد به حل همه تمرین ها!! استاد هم خوشش اومد و گفت یه نمره به تو میدم و بیست و پنج صدم به کل کلاس ، لیستو درآورد خواست نمره بذاره بهش گفت اسمت چیه؟!! .... میدونید چی شد؟ پسره مال کلاس ما نبود! همینجوری بیکاری اومده بود بشینه اونجا!! خلاصه اون 25 صدُمه موجب شفاعت ما شدش دیگه... ;)</p>
<p>
یه بار یه پونصدی کهنه دادم به یه گدا بهم گفت اینو صندوق صدقات بندازی قبول نمیکنه عوضش کن!!
من :|
گداهه ;))
بچه ی دونگ یی :|</p>
<p>
رفته بودیم باغ وحش. رسیدیم به قفس میمونا و دیدم یه بچه میمون خیلی کوچولو یه گوشه نشسته. من هیجان زده شدم و گفتم وای ببین چه نـــازه ه ه ه! یهو توجهش به من جلب شد... اومد طرفم... لبخند رو لبام بود... اومد نزدیک میله های قفس... یه دفعه بهم گفت : مـا مـا...
هیچی دیگه ، یه نیم ساعتی از پشت اون میله ها به هم زل زدیم و درد دل کردیم :)))</p>