H

Hermit

@samanaliance · ۵۵۸ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۲۷۶ رأی)

H
Hermit ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
آشپزخانه ی ما :
- مامان امشب قرمه سبزی درست کن!
- چه خبرته ؟ یه ماه قبل برات پختم! دم به دقیقه که قرمه سبزی نمیخورن...
- مامان امشب شام چی داریم؟
- کوکو سیب زمینی!
- وای مامان دیشب کوکو خوردیم که؟!
- اولاً دیشب نبود و پریشب بود ، دوماً اون کوکو سیب زمینی با لوبیا بود و این کوکو سیب زمینی خالیه!!
مامانِ منطقیه من دارم؟!</p>

H
Hermit ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
کلاس چهارم ابتدایی بودم و روز معلم مامانم یه ظرف چینی خریده بود که مثلا کادو بدم به معلمم. خیلی هم سفارش کرد که مراقب باشم و احتیاط کنم تا نشکنه. منم همینکه پامو از در خونه گذاشتم بیرون یادم رفت و شروع کردم به دوییدن و ورجه وورجه کردن!! تو کلاس وقتی من میخواستم کادومو بدم وقتی در کیفمو باز کردم بسته هدیه رو که در آوردم دیدم از توش صدای خرده شیشه میاد!! فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم :)) یواشکی رفتم در گوش معلمم قضیه رو تعریف کردم اون بیچاره هم گفت اشکال نداره بیار بدش من. نمیدونم حالا باهاش میخواست چیکار کنه!!
اسمش آقای ایزدی بود ، ایشالله هرجا هست سلامت باشه :)</p>

H
Hermit ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
بابام هشت ماه پیش واسه وام شوهرخالم ضامن شده ، بعداً شوهرخالم چند روز پیش زنگ زده به بابام میگه من یه چندتا قسط رو نبردم بریزم شاید فردا چک رو ببرن بانک. بابام بهش میگه چندتا قسطو نریختی؟ میگه هشت تاشو !!!!
بهمنی :|
اسفند دودکن سر چهارراه :|
بابای بیچاره ی من ----&gt; :o :| :| :&#39;(((
فک و فامیلن اینا؟!</p>

H
Hermit ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
چند سال پیش که خیلی بچه بودم با عمم رفته بودیم یه فروشگاهی که اجناس کوپنی میداد و مثلاً با ما آشنا بود اسم مسوولش هم آقای گنجی بود... هیچی ، بعد از احوالپرسی عمم به یارو میگه : ببخشید آقای قندی گنج دارین؟!!!
من :))))
آقای گنجی :o
چغندر قند :|
سندباد :|</p>

H
Hermit ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
دو پسر :
- مجید یه پونصد تومن شارژ بفرست بینیم باو
- مگه من باباتم کور شو برو بخر خودم یه قرون ندارم...
- جرز دیوار هم از سرت زیاده
- خف بینیم... :))
دو دختر :
- نیلو جون! عزیزم داری یه هزار تومن برام بفرستی؟
- چــشــم عزیزم رو چشمم بذار ... الآن ... ای بابا میگه رمز خط به خط ندارید باید برم ثبت نام کنم.
- خیلی طول میشکه ثبت نامش؟
- آره دیگه عزیزم باید برم امور مشترکین...
(ینی چه موجوداتی هستن این دخترا) :D</p>

H
Hermit ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
یکی از شیرین ترین خاطرات دانشگاه :
یه روز ریاضی عمومی داشتیم و قرار بود همه تمرین حل کنیم و اون روز اتفاقاً هیشکی تمرین حل نکرده بود! وقتی استاد اومد تو کلاس تن همه میلرزید ! گفت : کی میاد اولین تمرین رو حل کنه؟ هیشکی دست بلند نکرد تا چند ثانیه و یه دفعه یکی دست بلند کرد و رفت پای تخته شروع کرد به حل همه تمرین ها!! استاد هم خوشش اومد و گفت یه نمره به تو میدم و بیست و پنج صدم به کل کلاس ، لیستو درآورد خواست نمره بذاره بهش گفت اسمت چیه؟!! .... میدونید چی شد؟ پسره مال کلاس ما نبود! همینجوری بیکاری اومده بود بشینه اونجا!! خلاصه اون 25 صدُمه موجب شفاعت ما شدش دیگه... ;)</p>

H
Hermit ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
رفته بودیم باغ وحش. رسیدیم به قفس میمونا و دیدم یه بچه میمون خیلی کوچولو یه گوشه نشسته. من هیجان زده شدم و گفتم وای ببین چه نـــازه ه ه ه! یهو توجهش به من جلب شد... اومد طرفم... لبخند رو لبام بود... اومد نزدیک میله های قفس... یه دفعه بهم گفت : مـا مـا...
هیچی دیگه ، یه نیم ساعتی از پشت اون میله ها به هم زل زدیم و درد دل کردیم :)))</p>