j

jerjerak

@jerjerak · ۱۰ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

j
jerjerak ۱۳ سال پیش
جوک

بابا بزرگم مرده بعد همه اقوام نزدیک وایسادن بیان بهشون تسلیت بگن من اون اخرا وایساده بودم حواسم نبود به جایی اینکه بگم خدا اجرتون بده گفتم خدا زجرتون بده همه زدن زیر خنده اصلا هیچکی گریه نمی کرد عمه هام غیبت می کردن عمو هام هم حرف گرونی رو می زدن هی خوب شد مرد عجب دنیایه

j
jerjerak ۱۳ سال پیش
جوک

يه روز مسئول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپديد ميشه ...
! بعد مسئول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسئول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتيجه اخلاقی : اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !