دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

نمایش مطلب شماره 46221

تاریخ انتشار : بهمن 1391

مامان من ناظم يه دبستانه امروز يه داستاني و داشت تعريف ميكرد كه براي اولين بار ديدم اشكاي خشگلش كه الهي من فداش بشم اينجوري با سوز داره ميريزه ميگفت يه دانش آموز داريم خيلي ريزه ميزست سال دومه صدا از ديوار دربياد ازين درنمياد ديروز ديده اين فرشته كوچولو با يه آقايي داره با معلمش حرف ميزنه و از گونه هاي اين بچه تا پيشونيش همه جاي كبوديه وحشتناك و گوشه ي چشماشم لخته خون اون صورت كوچولوش نصفش كبود كبود بوده مامانم ميره ببينه چي شده اون اقا با افتخار ميگه من زدمش!باباشم زدمش!بازم اينجوري ميزنمش!اون دوتا بچه اي كه با اين مشكل داشتن و خانواده هاشونوصدا كنيد اينو نشون بدين بگين بچه رو اينجوري تربيت ميكنن!من بچه رو تربيت كردم!
مامانم كه اصن با اون اقا حرف نميزنه زنگ ميزنه به مامان دختره مامانش ميگه چون شوهرشو از سركار بيرون كردن حرصشو رو بچه خالي كرده!اونوقت وقتي مامانم از ناديا كوچولو پرسيده صورتت چي شده گفته هيچي خانوم بابام شوخي كرده باهام دستش خورده به صورتم!
واقعا بعضي از بچه ها چقدر بزرگند!
و اسم مقدس پدر براي بعضي ها چقدر حيف!