تاریخ انتشار : بهمن 1391
چن روز پیش امتحان داشتم
بابام اومد تو اتاقم
منم تیز نشستم کتابو باز کردم
پدر مام یه نگاهی عمیق وصد البته جذاب به گل پسرش انداخ و طبق معمول با آهی از مجلس ما دور گشت
آقا رفتو یه چن ساعت بعد باز واسه سرکشی اومد خدمت ما
مام تا صدا پاش رو شنیدیم جفت پا با حرکتی پارکوری پریدیم رو کتاب
و خنده ملیحی هم رو لب گذاشتم
اونم خندیدو گفت اگه این فهرست کتابت خیلی سخته بیام کمکت کنم
انگا 3ساعته تو فهرستش گیر کردی..آره؟
ینی خاکتوسرم











.gif)
.gif)