تاریخ انتشار : شهريور 1398
دیر وقت از مهمونی اومدم توی راه پله یه جن دیدم گفتم بسم الله نرفت اعوذبالله گفتم نرفت دراوردم از گوشیم شروع کردم یاسین خوندن
گفت حاجی اگه ناراحت نمیشی دزدم
گفتم نه حاجی راحت باش ما چیزی نداریم سر پایی دوتا چایی بریز بخوریم زودتر میگفتی اوسگل شدیم
همونجا بود که باهم رفیق شدیم هرشب میرفتیم دزدی
خدا نصبیبتون کنه رفیق خوبیه :)))











.gif)
.gif)