چه سود گر بگویمت که شام تا سحر نخفته ام ویا اگر دمی به خواب رفته ام تورا به خواب دیده ام ...
چه سود گر بگویمت که بی تو، با خیال تو، به می پناه برده ام و نقش آن دوچشم قصه گو به جام پرشراب دیده ام ...
چه سود گر بگویمت که دوریت چو شعله های تند تب به خرمن وجود من
شراره های درد میزند و من درون آن زبانه ها
بنای این دل رمیده را ز بن خراب دیده ام ...