چون شب آید من به تشویش میرس�
آرزویِ لحظه ای نظر ز تو
شب آرام و گرفته و سیاه
میرود در فکر و عقلم انگار
بوسیدنِ پلک هایِ بسته ات رویای من
دانی هوش ز سرم بِبَرد جمله ی بالا؟
این قلم این کاغذ و این میز کار
بنویس از برایم تو خواهی هرچه را
من از دار و ندارِ این جهان
مینویسم از کسی که بی هوا
چشمانی را به دنیام هدیه داد
دردِ شب های مرا افزون داد
حال و روزم را فقط خود داند
دوایِ این فزونی را به پیشِ خویش دار
داند که خود چاره کند با نظری دردِ مرا
لیکن ندارد رغبتی به این دلِ آشفته حال
《《《کم》》》