شرمنده ام...
شرمنده تمام بودن هایی که بودی و من نبودم، شرمنده ی هستهایی که بخاطر من نیست شد...
صدایم زدی پشت کردم، نگرانم بودی آسوده می خندیدم، من و گناه دست در دست هم از مقابل چشمان نگران تو می گذشتیم و وقتی به نقطه ی پایان رسیدم، پژمرده و نادم، باز دیدم تو به انتظارم هستی... این چگونه عشقیست ک هستی ام را ب آتش کشاند...
مهربانم...
پایین بیا و بگذار سر بر شانه تو سالهای دور از تو را خالی کنم...
حواسم به لغزندگی جاده نبود... پایم لغزید، دلم لرزید...
الــــهی العفــــــــو....