ابرها ناراحت...
همانند چشمانم...
دوستانم نیستند...
و منو من تنهاییم...
من به من میگوید...
تو چرا ناراحت؟...چشمانت گریان؟...
من به من میگویم...
تنهایم...
تو نیز تنهایی...می دانم گریه خواهی...
من به من می گوید...
تو نمیدانی...
من هستم...
من و من تنها نیستیم...
زندگی کن...
بگذار به شقایق بگویی�
نیازی به او نداریم...
برو و رها...
بپر...
در کوچه باغی که از لبخند خدا سبزتر است...
و برو از کاج بلندی بالا تا رهگذری از تو بپرسد خانه ی دوست کجاست؟؟؟
تو که آرام نگاهش میکنی
با دست به یک کوچه بن بست اشاره می کنی...
او چشمانش گریان
قند در دل تو آب کند
و به من میگویی...
آری...تو درست میگویی...
(فاطمه محمدی)
شعر خودمه ها!!!!