ﺻﺒﺢ، ﭼﻮﻥ ﺧﻮﻧﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺭ ﺭﮒ ﻫﺎﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﻭﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ من ﺳﺮﺷاﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﺍﻭﺕ. ﻫﻮﺍﯼ ﺭﻗﯿﻖ ﺳﺤﺮﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﺪﺍﯾﺎ!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺒﺢ ﻟﺒﺮﯾﺰ، ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﺮﺍﻗﯽ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺑﯿﺎﻣﯿﺰ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﯿﻆ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﺟﺎﻥ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮﻡ....
ﺻﺒﺢ، ﭼﻮﻥ ﺧﻮﻧﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺩﺭ ﺭﮒ ﻫﺎﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﻭﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ من ﺳﺮﺷاﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﺍﻭﺕ. ﻫﻮﺍﯼ ﺭﻗﯿﻖ ﺳﺤﺮﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﺪﺍﯾﺎ!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺒﺢ ﻟﺒﺮﯾﺰ، ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﺮﺍﻗﯽ ﺍﺯ ﻧﻮﺭ ﺑﯿﺎﻣﯿﺰ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﯿﻆ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻩ ﺟﺎﻥ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻨﮕﺮﻡ....
هر صبح !
پلکهایت؛ فصل جدیدی از زندگی را ورق میزند
سطر اول همیشه این است :
خدا همیشه با ماست
صبح دل انگیزتان بخیر
امروز در وزن صبح
شعری باید گفت پر از آفتاب
قصه ای باید نوشت پر از آغاز
و ترانه ای باید خواند پر از شبن�
صبح بخیر عشقم
سلام عزیزم گل خورشید را آورده ام تا در دستان مهربانت بگذارم تا از سفره شادی صبح بار دیگر از یاد تو جانی دوباره بگیرم دمنوش عشق را با تو در این صبحگاه مینوشم
ای برامده از خورشید و تولد یافته از نور صبحت بخیر سرت سلامت و احوالت در این بامدادان نیکو مهرورزی را با تو اغاز میکنم و از دامن پر مهرت گل عشق میچینم
اگر هر #صبح لبخندِ دلنشینت
و نگاه مهربانت برکت زندگیم باشد
چیز دیگری از " خدا " نمیخواه�
جز همیشه #بودنت در کنارم ❤
#صبحت_عسلی_عشقولکم
وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.