من به شانه های یک مرد نیاز دارم شانه هایی که تکیه گاه سرم باشد برای ریختن اشکهایی که یک عمر پشت قاب چشمانم پنهانشان کردم نه به آغوشی که برای هوس گشوده شده
به همدمی که گوش باشد برای شنیدن دردهایم وزخم هایی که در زندگی خوردم نه مردی که انتظار داشته باشد همیشه بخندم درحالی که از درون پریشان و افسرده ام
من به مردی احتیاج دارم که تکیه کنم به او وقتی احساس ناتوانی می کنم مردی که مرد باشد نه نامرد
من کسی را میخواهم که مرا به خاطر چهره ام نخواهد مرا به خاطر لباسم نخواهد شغل پدرم را در نظر نگیرد پول و ثروتش را به رخم نکشد همیشه و همه جا چشمش را روی زنان دیگر ببندد
کاش بود مردی که نمیرفت می ماند و محکم بودن را به من می آموخت کاش پیدا میشد کاش...