دیشب دیگه زدم به سیم آخر و گفتم هرچه بادا باد!
به عشقم اس دادم گفتم من دارم میرم همه چیو تموم کنم توام واسم دعا کن موفق ش�
به نامزدم زنگ زدم گفتم خونوادت و جمع کن میخام حرف بزن�
همشون جمع شدن خونه خواهرش؛
وقتی اومد دنباله من و مامانم تمامه بدنش میلرزید با این که دست فرمونش خوبه ولی تعادل نداشت؛
حرفی بینمون رد و بدل نشد؛سعی میکردم خودم و خیلی ریلکس نشون بد�
با یه قیافه جدی وارد شدم و یه گوشه رو کاناپه نشستم؛به وضوح میدیدم که رنگ تک تکشون مثل گچ دیوار سفید شده بود
یکی از خواهراش مدام قرص میخورد و اون یکی راه میرفت
خود نامزدم اومد و پایینه پایه من رو زمین نشست؛سرش و پایین انداخته بود و با انگشتاش بازی میکرد
با یه تک سرفه نظر همه رو به خودم جلب کردم و چشما همه به دهن من دوخته شده بود
گفتم:راستش من اینجا اومدم که بگم دیگه نمیتونم زندگی کنم؛خسته شدم؛بریدم؛اومدم همه چی و همینجا تموم کن�
ادامه تو پست بعدی...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Man0to عزیز:آره درسته منم دقیقا به بعدهاش که فکر میکنم میبینم اینجوری نمیشه زندگی کرد و اونم سر کار گذاشت
برعکس تصور تو انتخاب بین بد و بدتر نیس انتخاب بین خوب و خوبتره؛چون جفتشون خوبن از نظر کسی ام که عاشقه معشوقش از همه عالم خوبتره
همینطور که میبینی تصمیمم و گرفتم و رفتم باهاشون حرف زدم.مرسی عزیزم که به فکرمی