امروز دخترخالم زایمان کرد منم چون باش رفیق فابم اول رفتم یه سر به اون زدم تا بعد زود بپیچم برم پیش عشقم.آخه بدجور دلتنگش بود�
خلاصه هرجور بود زودی پیچیدم که برم ببینمش؛
نزدیکه پارکه محل که رسیدم خواستم بش بزنگم که حس کردم یکی داره تعقیبم میکنه!!!!!
این حسو چند وقته داشتم حتی شب قبل که با بچه خواهرم رفتیم پارک و اونم اومد بهش گفتم انگار یکی تو تعقیبمه
دیگه پشیمون شدم و نزنگیدم و الکی خودم و مشغول کردم که مثلا دارم مغازه هارو میبینم مسیرمم کلی دور کرد�
یه دفه حس کردم یه ماشین داره همزمان با راه رفتنه من حرکت میکنه. . .
دو تا پسر از رو به روی من میومدن؛حس بدی داشتم دلمم همش شور میزد
یکیشون گفت این نگه داشته سوار نشیا.سنگین باش
یه دفه شنیدم از سمت ماشین یه صدایی اومد که گفت:هوووووووووی!
این 2تاپسرم گفتن ها چته؟
یهو پریدن به همو شروع کردن به کتک کاری؛سرم و که برگردوندم دیدم. . .o_O
ادامه دارد.........
*********
Narges650:مرسی آجی که به فکرمی واقعا این روزا عجیب محتاج دعاام.فدات بشم من
###############
ویک ویک:آجی توهم زدی؟با کی میحرفی؟با 4جوک؟
اون دختره میخادش چیه؟؟؟؟
خخخخخخخخخخخخخخخ