مکالمـــه دیروز من و مامانـم. . .
مامانم:پاشو پاشو کم بخواب،پاشو تا یه جایی من و ببر و بیار
من:کجـــا؟
*حالا یه جایی میریم دیگه
_ مامـــــــان؟؟؟؟؟؟؟؟؟o_O
*هـــــوووم!!!!
_ چرا لباسا بابارو جم میکنــی؟
*(با بغضی که سعی میکرد پنهانش کنه)میخام لباسا بابات و ببرم خونه سالمندان،میگن ثواب داره،اینطوری روحشم شاد میشه
_ غلط کرده هرکی گفته،به اندازه همشون میخریم میبریم ولی اینا نه!
*میخام لباسا خودش و وقفش کنم،میفهمـــی؟
_ آخ آخ مامان این اون پارچه لباسیس که من روز پدر امسال خریدم براش چ زود دوختشا،مامان کت شلوارش و نگا ک خریده بود مثلا برا عروسی من بپوشه؟یادته عمو اینا میگفتن نپوش چش میخوری؟
* دس نزن پاشو برو آماده شو
_ (درحالی که یکی از لباسا و ورداشتم و در رفتم گفتم):مامان توروخدا حداقل این لباس قهوه ایه رو نبر،بخدا این بوی بابا رو میده،روز آخر این تنش بود،اصن همش مال تو.فقط این یکی و نبر
مامانم:گریـــــــــــــــــه
من:گریــــــــــــــــــــــــــه
(._.) بمیرم برات مامان با اینکه بابا اونطوری رفت و دلت و خون کرد بازم به فکر آرامش و خوشحالیه اونی (._.)
آخ کـــــــــه چقـــــــد زود دیـــــــر میـــــــــشه. . .