*از شما چه پنهون*
مردا معمولا اوایل ازدواج خیلی دوست دارن با خانومشون برن خرید...
اواسط دی بود...هوا سررررد...لباس گرم داشتم اما به اصرار شهاب با هم رفتیم یه پالتو بخرم...
یه راست رفتیم مغازه ی دوستش...
بعد از سلام و احوالپرسی دو سه تا پالتو انتخاب کردم که پرو کنم...
رفتم تو اتاق پرو...اولی رو پوشیدم عالی بود...
صداش کردم:شهاب بیا ببین خوبه؟
[دم در اتاق پرو با ابروهای تو هم رفته]
+اومممم...قشنگه...تنگت نیست؟؟؟
_این تنگه؟؟؟کجاش تنگه شهاب؟؟مدلشه خب!!
+ولی به نظر من تنگه.حالا اون یکی رو بپوش.
[پالتو قرمزه رو پوشیدم دوباره صداش کردم]
_شهااب؟؟قشنگه؟؟
+آره خوبه تنگ نیست..ولی رنگش سحر..زیادی به پوستت میاد...
با کلافگی گفتم :اینم شد ایراد آخه؟؟زیر چادر رنگ اینو کی میبینه؟؟؟برو بیرون عوضش کنم..
[اون یکی رو پوشیدم]
_آقا شهاااااب؟؟؟بیا ببین این چطوره؟؟
+یا خداااا..این چرا انقد کوتااااهه سحر؟؟
ایندفعه دیگه عصبانی شدم.در اتاق پرو رو محکم بستم.
پشت سر هم در میزد:سحر؟ببخشید خب...دومی خوب بود..خواستم سر به سرت بذااارم..سحرم؟؟
زود پالتوی خودم رو پوشیدم درو وا کردم..هر سه تا پالتو رو گذاشتم رو دستش و با عصبانیت گفتم:
من پالتو نمیخوام.اینم اولین و آخرین باری بود باهام اومدی خرید.
بدون اینکه فرصته جواب بهش بدم اومدم بیرون.تو ماشین منتظرش نشستم..
یه کمی گذشت نیومد...داشتم با خودم فکر میکردم چقد خداحافظیش طول کشید!
یهو از پنجره ی سمت من محکم زد به شیشه..
سه متر از جام پریدم..غش کرده بود از خنده
شیشه رو کشیدم پایین گفتم مثه اینکه تو امشب حالت خوب نیست..هوس قهر کردیا..این کارا چیه؟؟
سه تا پلاستیک رو از همون پنجره گذاشت رو پام.
چشام گرد شده بود..گفتم اینا چیه؟؟؟
سوار شد و گفت:اینا همون سه تا پالتوِ...نمیدونستم از کدوم بیشتر خوشت اومده هر سه تاشو خریدم...فقط اون قرمزه رو وقتی با خودم میری بیرون بپوش...
خیره به ذوق چشماش گفتم:تو دیوونه ای شهاب...
+دیوونه نبوووودم..دیوونم کردی!
..........................................
از شما چه پنهون..اون روز از رو عصبانیت گفتم اولین و آخرین باره..اما واقعا اولین و آخرین بار شد...