روزی روزگاری بود دوتا رفیق دوتا داداش
باباشون دستشونو باز توی دست هم گذاشت
به کوچیکه سپرد که اون بزرگه رو ول نکنه
تا یه روز یه جا توی جنگی میکنه صدا
باباشون پر کشیدورفت، رفتش به سوی اسمون، موندن این دوتا داداش تنهایی توی کهکشون
انقدر مردم اون زمونه دوست داشتنشون، تا یه روز ستمگره زمونه کردشون نشون
دوتایی بعد نگاه به اسمون گفتن :بابا ما میخواییم با هم بریم به سوی دشت کربلا
اسبارو زین میکنن میرن این دوتا طلا
دوتایی حاضر شدن که بِکَنن شر بلا
دشمن نامرد تو جنگ اب رو به رو اونا میبست ،هشت روزو هشت شب تشنگی صدا رو تو گلو شکست
روز نهم فرا رسید روز برادر کوچیکه رفتو اجازشو گرفت اب بیاره چیکه چیکه
اما تو راه زخمی شدو از روی اسب افتاد پایین یاد وصیت باباش افتاد که میگفت تویی و این
وقت وداع با زندگی برادر بزرگ نشست سر برادرو گرفت گفت، به خدا کمر شکست
دستی نداشت بغل کنه چشمی نداشت نگاش کنه تنها یه بار تو زندگی تونست داداش صداش کنه ...
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین