همیشه از آدمای ضعیف متنفر بودم!!!!
ولی تو زندگیم 2 جا کم اورد�
اولی زمانی بود که بساط عروسیم داشت جور میشد و من قرار بود بشم خانوم خونه ای که مردش عشقم نبود
دومی وقتی که بابام رفت(.____.)
سر قضیه اولی چون از رو لجبازی تن به این ازدواج دادم و نمیتونستم بزنم زیر حرفم تصمیم گرفتم خودکشی کن�
این کارم کردم با یه تیغ و ی عالمه قرصای رنگی. . .
وقتی از حال رفتم و افتادم مامان و بابام از خواب پاشدن و فهمیدن
مامانم میگه بابات اونشب انقد عصبانی بود که تا صبح راه میرفت و سیگار میکشید،بابام رو بچه هاش خیلی حساس بود ولی از اینکارا خیلی بدش میومد
به هرحال متاسفانه نمردم. . . که کاش قبل بابام رفته بود�
حالا باز فکر خودکشی رفته تو سرم شاید بخندید ولی انگار یکی هی بم میگه بابات تنهاس اینکارو کن برو پیشش
بابام یکشنبه رفت منم دلم میخواد اونروز برم،میگن یکشنبه اول محرمه آره؟؟؟
به مامانم گفتم حسابی دعوام کرد گفت بابات با این کار تو عذاب میکشه
نمیدونم. . . واقعا نمیدونم چی خوبه چی بد؟
کاش مامانم درکم میکرد،بهم میگفت تو برو پیش بابات که تنها نباشه اونوخ با خیال راحت میرفت�
فقط نگران گریه های مادرمم:-(