شبی بود پر ستاره،شبی زیبا،شبی آرام!دختر خانومی به تنهایی در کوچه های این شهر بزرگ در این شب ساکت که تنها جیرجیرک ها سکوت را میشکستند در حال قدم زدن بود که ناگهان دزدی آمد و جلوی اورا گرفت و به او گفت موبایلت رو بده!
.
.
.
.
.
.
.
هیچی دیگه!دختره هم شماره موبایلشو داد،یه مدت باهم دوست بودن،الانم باهم ازدواج کردن دوتا بچه هم دارن!خیلی هم خوشبختن!
چیه خب؟؟؟همش که نباید دزدا خشن و چاقو کش باشن!!