زنى از بام خانه مجلل خود، سر بر آورده است ، و به سر بر نيزه حسين ، اهانت مى كند، زباله مى پاشد و ناسزا مى گويد.
زینب زن را مى شناسى ، ام هجام از بازماندگان خبيث خوارج است .
دلت مى شكند، دلت به سختى از اين اهانت مى شكند، آنچنانكه سر به آسمان بلند مى كنى و از اعماق جگر فرياد مى كشى : ((خدايا! خانه را بر سر اين زن خراب كن !))
هنوز كلام تو به پايان نرسيده ، ناگهان انگار زلزله اى فقط در همان خانه واقع مى شود، اركان ساختمان فرو مى ريزد و زن را به درون خويش مى بلعد.زن ، حتى فرصت فريادى پيدا نمى كند.
خاك و غبار به هوا بلند مى شود. رعب و وحشت بر همه جا سايه مى افكند و بيش از آن ، حيرت بر جان همگان مسلط مى شود.
پس آن زن اسير زجر كشيده مظلوم ، صاحب چنين قرب و قدرتى است ؟
بى جهت نيست كه در خطابه خود، از موضع خدا، با خلق سخن مى گفت ؟
اين زن مى تواند به نفرينى ، كوفه را كن فيكون كند. پس چرا سكوت و تحمل مى كند؟ چه حكمتى در كار اين خاندان هست ؟!
برگرفته از کتاب افتاب در حجاب