حيات ، بدون عباس بى معناست و زندگى بدون ابوالفضل ، ميان تهى است و آسمان و زمين ، بى قمر بنى هاشم ، تاريك و ظلمانى است .
نه ، نه ، عباس نبايد از تشنگى بچه ها باخبر شود. اين تنها راز عالم هستى است كه بايد از او مخفى شود. اما مگر او با گفتن و شنيدن ، خبردار مى شود؟! دل او آينه آفرينش است . و آينه ، تصوير خويش را انتخاب نمى كند.
مگر همين ديشب نبود كه تو(زینب(ع)) براى سركشى به خيمه هاى خودى از خيمه خودت در آمدى و از دور عباس را، استوار و با صلابت در كار محافظت از خيمه ها ديدى ؟!
مگر نه وقتى تو از دلت گذشت كه ((چه علمدار خوبى دارد برادرم !)) از ميان زمزمه هاى او با خودش شنيدى كه : ((چه مولاى خوبى دارم من .))
مگر نه وقتى تو از دلت گذشت كه ((چه برادر خوبى دارد برادرم !)) شنيدى كه : ((من نه برادر، كه خدمتگزار حسينم و زندگى ام در بندگى حسين معنا مى شود.))
آرى ، دل عباس به آسمان آبى و بى ابر مى ماند. پرواز هيچ پرنده خيالى در نظرگاه دلش مخفى نمى ماند.
چگونه مى توان رازى به اين عظمت را از عباس مخفى كرد؟!
هميشه خدا انگار نبض عباس با عطش حسين مى زده است...
برگرفته از کتاب افتاب در حجاب