s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
جوک

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت
و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد.
روزی شیخی او را دید،
به وی فرمود: آن زن کیست ؟
گفت مادرم است.
فرمود: او را شوهر بده.
گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست.
پیرزن دو دستش را از زنبیل بیرون آورد
و بر سر پسرش زد
و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا شیخ؟

ل
لاشخور :) ۴ سال پیش
جوک

این مثبت اندیشی هم بد سرطانیه..
به رفیقم میگم :ممد به خاک سیاه نشستم :/
اون بیشعور هم جواب میده : باز خدا رو شکر کن به خاک صورتی نشینستی وگرنه هم بد بخت بودی هم مردم به رنگ خاکت میخندیدن :-|
هیچی دیگه
تو همون خاک صورتی چالش کردم بی شرفو ^_^

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.