دوستم دم در خونمون وايساده بود منتظر من بود بيام بيرون يهو پدرم از بيرون اومده بود فك كرده بود كه منم پدرم هم چنان پس گردني ميزنه بهش ميگه علي دم در چيكار ميكني دوستم دوپا داشت دوسه تا ديگه قرض كرد فرار كرد
ديگه وقتي بابامو ميبينه 1 كيلومتر ازش دور ميشه......
خب پدر من مجبوري اينجوري به ادم شوك واردي كني شانس اوردم من نبود�
وگرنه ي هفته غذا نميخوردم