ب
برگ انگور ۱۰ سال پیش
جوک

یه روز تو فرودگاه بودم یه خانواده سویسی رو دیدم که اومده بودن ایران
یه دختر چار پنج ساله داشتن که خیلی ناز بود انقدر که دوست داشتم برا یه لحظه شده باهاش بازی کنم به همین منظور دست مشت شده ام رو به طرفش دراز کردم اونم که فکر کرده بود چیزی تو دستمه برای گرفتنش اومد سمتم که یک دفه دیدم باباش با سرعت اومد سمتم اول فکر کردم ناراحت شده و میخواد منو بزنه ولی یه شکلات از تو جیبش در آورد و می خواست بزاره تو مشتم که یهو
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
متوجه شد خودم یه تیکه شکلات تو مشتم دار�
آخه بدبخت غربتی برو به عمت اخلاق یاد بده
حتما بعدشم میخواست بهم بگه ما نمیخوایم اعتماد دخترمون به مردم از بین بره!!!!
این کارو کردم بره برا بچه محلاشون تعریف کنه
آره داش ما اینی�
هیپ هیپ هورااااااااااااااااااا پرچم ایران بالاست
اجالتا برین کنار شاخی نشین
خدایشش نامرد بازی در نیار کلی فکر کردم به ذهنم رسید

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.