اعتراف میکنم همیشه تو مدرسه بدشانس بودم یعنی همـــــیـــــشــــه تو بازی هامون ناظم مدرسمون منو میگرفت
یه بار یادمه داشتیم چشمک بازی میکردیم نوبت من شد که تک بزنم رو پای حریفم چشمتون روز بد نبینه محکم رفتم توپای ناظم
،رفتن به پای ناظم همانا و رفتن من به دفتر همانای دیگر
اخر سرم انقدر التماس ناظم کردم که گفت خیل خوب امروز برو آشغالای حیاطو جمع کن و بعدش برو کلاست ولی دیگه نبینم از این بازی ها بکنیا
منم که ادم حرف گوش کنی بودم آشغالارو جمع کردم و رفتم کلاس ولی زنگ تفریح بعد همون آَش و همون کاسه بود