روزی شخصی پریشان حال نزد شیخ آمدندی و گفتندی یا شیخ یاریم فرما تااز این پریشانی رهایی یابم .
شیخ پرسید چه شده
شخص جواب داد چند روز پیش از جانب مزرعه گندمی همی می گذشتمی به ناگه اسیر وسوسه شیطان شدمدی و دانه گندمی را از خوشه ای گندم چیدمدی و میل فرمودمدی. از آن روز به بعد از عذاب وجدان مرا رها نمی کنندی به گونه ای که شبها نمی توانم سر به بالین نهم و لحظه این گناه که شاید صاحب آن مزرعه راضی نبودندی از خاطر مظطربم نمی رودندی .حال با این درد چه کنم یا شیخ؟
شیخ گفت: نسخه تو نزد من است به پیش عطار برو و200 گرم داروی مسهل بخر و سپس به منزل برو و آنرا همراه با مقداری عسل میل بفرما . چنان بیرون روی می گیری که فرصت فکر کردن به این مقوله را نداری.
مرتیکه ی عوضی بعضیا میلیاردی اختلاس می کنن و دارن آنسوی دنیا حال می کنندی و ککشان هیچ نمی گزندی تو با خوردن یک دانه گندم چنین زار و پریشان گشتندی ای کارد به شکم خورده وقت ما را هم گرفتی
و چنین بود که مریدان از این نسخه شفا بخش حیرت کردندی وجامه ها دریدندی وسر به بیابان گذاشتندی