خواهرشوهرم با گودزیلاش دعواش شد.یه داد کوچولو سرش کشید.گودزیلا هم زد زیر گریه و گفت زنگ بزن به بابام میخوام بهش بگم منو زدی.مامانشم دلش سوخت گرفتش بغل و همه کلی باهاش بازی کردیم تا ساکت شد.تا چند ساعت بعد کلن یادمون رفت جریانو.یهو یلدا(گودزیلای نامبرده) با خنده اومد گفت مامان جون زنگ میزنی به بابا بهش بگم برام پاستیل بخره؟
این بنده خدام از همه جا بی خبر با یه چشم عزیزم شماره رو گرفت و گوشیو داد دستش.
عاقاچشمتون روز بد نبینه یهو یلدا زد زیر گریه ک بابا مامان منو زده تورو خدا بیا من دیگه نمیتونم اینجا بمونم و اینا.
حالا قیافه ما O_O
جالب اینجاس بعد اینکه قطع کرد اشکاشو پاک کرد و اومد پیش ما و ادامه بازی!
بخدا از آینده با اینا باید ترسید!!
و همچنان لولو بیا منو بخور...