بـچـه کـه بـودم ، رفـتـه بـودیـم روستـا خـونـه پـدر بـزرگـم ، یـه روز دایـیـم بـا خـودش بـردم مـدرسـشون مـعلمشونم داشـت درسـی رو کـه فـامـیل حـضرت عـلـی از حـضرت عـلی خـواسـت بـیشتـر بـهش گـندم بـده حـضرت عـلی آهن گـداخـته رو نـزدیکش کـرد مـرد رفـت عـقـب . حـضرت عـلی بـهش گـفـت تـو از ایـن اتـیش مـیترسـی چـطور تـوقـع داری مـنم از آتـیـش جـهـنم نـتـرسم رو درسـشـون مـیداد . آخـر کـلاس مـعلـم بــیست سـی تـا بـیسکـوییت آورد . بـه مـن گـفـت آقـا کـامـران شـمردن بـلدی ؟
مـنم گـفتم : بـعــله
گـفـت : پـس بـیا ایـنجـا بـه هـرکـدوم از بـچـه ها یـه دونـه بیسکوییت بـده
مـنم داشـتم بـه هـر یـکـی از بـچـه هـا یـه بـیسکـوییت مـیدادم تـا کـه رسـیدم بــه داییم . داییم گـفت : کـامـران بـه مـن دوتـا بـده . مـنم جــو گــیر شـدم دویـدم طـرف بـخاری (چـوبـی بـود )دسـتـمو کـردم تـوش یـه چـوب در بـیارم بـترسونمش آستینم آتـیش گـرفت زدن بـا بـیل و کـتاب تـیـپایی خـامـوشم کـردن ^_^
وقـتـی مـامـانم شـنـید اومـد بـغـلم کـرد قـربـون بـلام رفـت گـفت : کـجات سـوخـته بـوسـش کـنم خـوب بـشه گـفـتم : دسـتم . نـگا دسـتم کـرد دیـد آسـتین لـباسم سـوخـته چـهل تـا مـشـت زد تـو سـرم ^_^ ً