دیروز داییم اموده بوده خونمون .مامانم براش انگور آورد .من نمیخوردم دیدم داییم انگورو ریخته تو مشتش نگه داشت جلوی دهن ..
داییم :بخور رویا جان
من:وای ی مرسی دایی مهربون شدی ^_^
میدونی مامان بزرگ ی بز داشت همین طوری غذا نمیخورد باید با دست بهش غذا میدادی O_0
ینی درجا زد احساسات محساسات منو پودر (پورد)کرد رفت هوا @_@
بز:^_^
من:(((((