خواهرم تعريف مي كرد وقتي بچه بودم حالت تحوع داشتم ناخدا گاه از جلوي بابام بلند شدم رفتم تو اتاق اونا اوردم بلا گلاب به روتون بعد خواهرم پرسيده چرا چرا همونجا نشستي من گفتم تا بابا حالش بهم نخوره دوباره پرسيدن چرا امدم تو اتاق اونا منم گفتم تا حالتون بهم بخوره