دیشب مامان برگشت به بابام گفت بریم یکم با ماشین دور بزنیم ببینیم چه خبره پوسیدیم تو خونه.
اونوقت بابای من مارو ورداشته برده تو ی جاده ی متروکه چراغایای ماشینشو خاموش کرده داره رانندگی میکنه جاده شده بود مث تونل وحشت بعد مامانم از ترس سکته کرده میگه چراغارو روشن کن :(
بابای من غش غش میخنده میگه اومدیم تفریح دیگه
خو پدر من میخوای مارو سکته بدی راهای دیگه ای هم هستاااااا
بابای تفریح کن ما داریم :|