یـکـی از فـانـتزیام ایــنه کـه
دستـم به اون دخـترعـمه ی کصــافطم کـه مـن 3 یا 4 سـالم بـوده و کـمرم با آبگـرمکـن سـوختـه و کـلی تــاول زده و این تــاول هارو میومـده مـتلاشــی میکــرده مــنم تا خـود صُب عَر مـیـزدم و نمـیخابـیـدم و مــادرخاتــونـم میـگرفــتم تو بـغلـش راه مـیبرد نمیـخابـید ،بـرســه چـنــان ریختـشــو عــوض کـنم کـسی نـشنـاســدش...