دیشب برای خواهر بزرگترم خواستگار اومده بود.از این خجالتی های سر به زیر!خلاصه بعداز اینکه بزرگترا حرفاشون تموم شد گفتن این 2 تا جوون برن توی اتاق باهم حرف بزنن...
بعد از نیم ساعت مامانم واسشون چایی برد و ب من اشاره کرد تا شکلات براشون ببرم باظرف شکلات رفتم تو و دیدم اوضاع خیلی خوب نیس اومدم مزه بپرونم گفتم راستی راستی خواهرمو دوست داری؟اونم با شرم گفت انشاالاه!!!0-0
باتعجب اومدم بیرون داشتم ب حرفش می خندیدم که اومدن بیرون و مامانم با شوخی پرسید:پسرم دست به زن که نداری؟اونم 2باره با شرم همیشگی گفت:استغفرلا...!
این خواستگاره خواهر من داره عایا؟
اجازه هست دیوار را جویید؟...
بزن لایکو واسه همه پسرای باشرم و حیا که هنوزم وجود دارن!
باور کنید من یکیشو دیدم!...