عاقا(آقا-عاغا)ما ی روز رفتیم مسجد ختم یکی از فامیلامون بود
خلاصه رفتیم و دیگه آخرای مجلس بود ک دیگه داشتن سفره پهن می کردن ک ناهار بدن بگذریم!ناهارو خوردیم و ب همراه بابام و مامانم و خواهر بزرگترم داشتیم بر می گشتیم خونه توی راه انقدر بابا از نوع غذا و خواهرم از طعم غذا و مامانم از طرز پخت برنج اون خدابیامرز غر زدن ک دیگه داشتن خستم می کردن!
تازه بازم بابا و مامانم اضافی غذاشونو آورده بودن خونه!رفتم غذاهارو بزارم توی یخچال از همه پرسیدم نمی خورین؟همه اه کردن و رفتن توی اتاقاشون منم بیخیال شدم و رفتم اول لباس بپوشم و بعدش بیام غذاهارو بزارم.رفتم توی اتاقم و حدودا 5دقیقه بعد اومدم بیرون و دیدم بابام و خواهرم افتادن روی غذا و مامانم هم روی سالاد افتاده!خلاصه من هم اون روز معنی غذای بد مزه رو فهمیدم!این خانوادس من دارم عایا!
من @_@
خانوادم *_*
روح اون خدابیامرز &_&
{بزن لایکو اولین پستمه}