.
...پری آسمونی... ۱۲ سال پیش
جوک

عاقا(آقا-عاغا)ما ی روز رفتیم مسجد ختم یکی از فامیلامون بود
خلاصه رفتیم و دیگه آخرای مجلس بود ک دیگه داشتن سفره پهن می کردن ک ناهار بدن بگذریم!ناهارو خوردیم و ب همراه بابام و مامانم و خواهر بزرگترم داشتیم بر می گشتیم خونه توی راه انقدر بابا از نوع غذا و خواهرم از طعم غذا و مامانم از طرز پخت برنج اون خدابیامرز غر زدن ک دیگه داشتن خستم می کردن!
تازه بازم بابا و مامانم اضافی غذاشونو آورده بودن خونه!رفتم غذاهارو بزارم توی یخچال از همه پرسیدم نمی خورین؟همه اه کردن و رفتن توی اتاقاشون منم بیخیال شدم و رفتم اول لباس بپوشم و بعدش بیام غذاهارو بزارم.رفتم توی اتاقم و حدودا 5دقیقه بعد اومدم بیرون و دیدم بابام و خواهرم افتادن روی غذا و مامانم هم روی سالاد افتاده!خلاصه من هم اون روز معنی غذای بد مزه رو فهمیدم!این خانوادس من دارم عایا!
من @_@
خانوادم *_*
روح اون خدابیامرز &_&
{بزن لایکو اولین پستمه}

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.