دیر وقت از مهمونی اومدم توی راه پله یه جن دیدم گفتم بسم الله نرفت اعوذبالله گفتم نرفت دراوردم از گوشیم شروع کردم یاسین خوندن
گفت حاجی اگه ناراحت نمیشی دزد�
گفتم نه حاجی راحت باش ما چیزی نداریم سر پایی دوتا چایی بریز بخوریم زودتر میگفتی اوسگل شدیم
همونجا بود که باهم رفیق شدیم هرشب میرفتیم دزدی
خدا نصبیبتون کنه رفیق خوبیه :)))