D

DRASH

@lapota0098 · ۱۳۲ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۴ رأی)

ر
رضا صادقی ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
بچه که بودم دوست داشتم همه کار هام رو خودم انجام بدم ! یه جورایی مستقل بودم ( 4 ساله بودم قضیه مال اون موقع هاست ) بعدش هر وقت کسی میخواسته بند کفش هام رو برام ببنده با افتخار میزدم تو گوشش و میگفتم رضـــــا خودش !
هر کس هر لطفی بهم میخواسته بکنه میزدمش و میگفتم رضا خودشــــــــــــــــــ !!!!</p>

ر
رضا صادقی ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
مامانم مثلا میخواسته بره دانشگاهش پول شهریه اش رو پرداخت کنه ساعت 8 رفته 9 رسیده به من زنگ میزنه میگه رضا دهنت سرویس یادم رفت کارت عابر بانک رو بردارم !!
من :O
بعدش گفت تا ساعت 12 که من کلاس دارم کارت عابر بانک رو بیار یعنی 12 اینجا باش بعدش من منتظر بودم میبینم ساعت 11 زنگ زده میگه پسره احمق پس کدوم گوری گیر کردی !؟!؟!؟
من :O
میگم گفتی ساعت 12 اونجا باشم میگه حالا که دیدی زودتر تموم شد کلاسم باید الان بیای اینجا
من :(((((
مامانم :)
قطار سریع السیر مشهد ;)
اوباما پس از خوندن این متن :O</p>

ر
رضا صادقی ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
یادشــــ واقعا بخیر کلاس اول یه معلم داشتیم آقای رستمی خیلی خیلی مهربون بود کل مدرسه عاشقش بودن واقعا جالب به بچه های کلاس اولی حروف الفبا درس میداد و بهتون بگم اگر شما اون موقع بودید واقعا عاشقش میشدید یه پیرمرد قد بلند بود که موها و ریش هاش همه سفید بودن و خیلی مهربون بود یه کتاب هم نوشته بود ! الان از اون موقع حدود 10 سال گذشته یه پسرعمو دارم الان کلاس اوله شاگرد همون آقای رستمیه ! یه روز که این رو فهمیدم با تعجب پرسیدم : یعنی هنوز زنده است ؟؟؟ رفتم مدرسه دیدم وای بر من این آقا مثل همون موقع ها ؛ قدر معلم هاتون رو بدونید</p>

ر
رضا صادقی ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
یه معلم داشتیم کلاس سوم دبستان آقای یزدی زاده بود ! همه دوستش داشتن با بچه ها خیلی مهربون بودش بعدش جالب بود یه امتحان از کل درس ها میگرفت اسمش رو میذاشت مسابقه علمی بعدش مثلا به نفر اول 40 تا شکلات میداد ( بخدا راست میگم ) !!! به نفر دوم 35 تا و نفر سوم 30 تا بعدش یه کمد داشت توش پر از شکلات های رنگارنگ بود که از اون تو در میاوردش یه کمد دیگه هم داشت مخصوص شکلات های خوشـــمزه !!! به نفر اول فقط از اونها میداد ؛ هـــــــــــی یادش بخیر هیچوقت از اون کمد مخصوص شکلات نخوردم !!!</p>

ر
رضا صادقی ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
از اون دسته آدم هایی هستم که سبیل میذارن ! با اینکه فقط 16 سالم بود پارسال اما اندازه میرزا کوچک خان جنگلی سیبیل داشتم !!! یه روز تصمیم گرفتم گوشه سبیل هام رو بزنم فقط مواظب بودم یواش یواش که یدفعه یه خط صاف وسط سبیل هام افتاد جالبه سریع صورتم رو شستم رفتم بیرون با افتخار همه اینطوری نگام میکردن :
O I o
ــــ
بعدش وقتی رفتم خونه تمام فک و فامیل به من خندیدن گفتن خب پسر جون چرا وقتی این اتفاق افتاد کل سیبیل هات رو نزدی ؟؟ من هم با افتخار گفتم چون شبیه ezio در بازی assassins creed
شدم !!!! واقعا خودم موندم چرا اون موقع اینقدر از خودم ممنون بودم !!!!</p>

ر
رضا صادقی ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
داشتیم با بابام تو حیاط کار میکردیم بابام گشنش شد به مامانم گفت سالاد الویه درست کنه مامانم هم شروع کرد به درست کردن حدود 2 ساعت گذشت بابام رفت تو خونه من تا یک ساعت دیگه ادامه دادم به کار ماشین رو شستم حسابی کمک کردم رفتم تو خونه دیدم بابام داره لقمه آخر سالاد الویه ها رو هم میخوره ! مامانم من رو میبینه میگه ایـــــــــــــ واااااااااااای تو رو یادم رفــــــت !!!
فک و فامیل و مادر دلسوزه ما داریم ؟؟؟</p>

ر
رضا صادقی ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
دارم تراوین بازی میکنم ( محبوبترین بازی اینترنتی ) دختره بهم نامه داده میگه بیا تو اتحاد من رضا ! من تعجب کردم اسمم رواز کجا میدونه بهش نامه دادم ازش پرسیدم :u??? بهم نامه داده گفته : (( بیتربیت پررو ! به من فــــحش میدی حالا ؟؟؟ الان با منجنیق بهت حمله میکنم حالت رو جا میاریم تا بدونی اینجا مثل کوچه خیابون نیست زورت بیشتر باشه !)) جالبه بهم حمله زده بود وقتی حملش انجام شد تمام نیروهاش کشته شده بودن و من پیروز شدم تو دفاع !
من :)))
دختر:(((
مخترع تراوین : I
نفر اول سرور :</p>

ر
رضا صادقی ۱۴ سال پیش
جوک

<p>
دو رفیق در رستورانی نشسته بودند.
اولی با همان لقمه ی اول فلفلی خورد و اشکش درآمد.
رفیقش گفت چی شد؟ چرا گریه می کنی؟
او از شیطنت نگفت فلفل تند بوده تا دوستش نیز گر بگیرد لذا گفت : هیچی یاد داداشم افتادم که اعدامش کردن.
دومی همدردی کرد و او هم لقمه ای با فلفل در دهان گذاشت و اشک او هم در آمد.
اولی بهش گفت چی شد؟ تو چرا گریه می کنی؟
دومی گفت : گریه ام گرفته که چرا بجای داداشت، احمقی دروغگو مثل تو رو اعدام نکردن</p>

ر
رضا صادقی ۱۴ سال پیش
جوک

<p>
خواهر 5 ساله ام داشت کارتون زبان اصلی نگاه میکرد بعد از اینکه کارتون تموم شد رفت پیش مامانم داد زد گفت :(( مامان چرا اینا نمیتونن مثل آدم صحبت کنن مگه اینا حیوونن؟!؟!))
خواهر میهن پرست و زبان فارسی پرسته ما داریم ؟؟
از اینا گذشته فک و فامیله ما داریم ؟!؟!؟!؟</p>

ر
رضا صادقی ۱۴ سال پیش
جوک

<p>
دیشب کلی مهمون خونمون بود همه پسر عمو هام داشتن از دوران سربازی شون میگفتن وخاطرات تعریف میکردن..یه دفعه عموم به من گفت تو چرا چیزی تعریفنمیکنی!!؟؟ بابام گفت ولش کن اوون سربازیش&nbsp; جاي بوده خجالت میکشه!!!؟؟بعد کل فامیل با هم زدن زیر خنده آبروم کامل رفت
فک و فامیله ما داریم ؟</p>

ر
رضا صادقی ۱۴ سال پیش
جوک

<p>
بابام شطرنج گذاشته بود جلوش داشت به بچه خواهرام یاد میداد مثلا
مثلا این سربازا شما دوتایید
این شاهه منم و وزیر مامان بزرگتونه
این دوتا گوشه ای ها اسمشون رخه , یکیش باباتونه یکیشم مامانتون
این دوتا فیلا عموهاتونن , حرف حالیشون نیست همینجوری سرشونو میندازن پایین اینور اونور میرن
این دوتا اسبا هم دایی هاتونن فقط میپرن و مث خر جفتک میندازن
خداییش فک و فامیله ما داریم ؟</p>

ر
رضا صادقی ۱۴ سال پیش
جوک

<p>
شاید خیلی ها مثل من بودن :
بچه که بودم 10 ساله ، دلم میخواست تو فروشگاه بزرگا گم بشم بعد برم دفتر گم شده ها از اونجا تو بلندگو اسممو بگن برام افتخار بود ! جالب اینکه 2 یا 3 بار با هم دستی مامان و بابام اینکارو کردم یعنی الکی خودمو به گم شدن زدم ، خیلی هم بازیگریم خوب بود آخه مثل بارون اشک میریختم مسوول های فروشگاه زود برام کیک و آبمیوه میاوردن تو بلندگو اسممو صدا میزدن مامانم هم بعد از 10 دقیقه میومد دنبالم ! منم حسابی کیف میکردم انگار دنیا رو بهم بخشیده بودن</p>