#فک و فامیله داریم

i
iambahar ۷ سال پیش
جوک

کنار قبر پدربزگم نشسته بودیم یهو عمم گفت اون "رطــب ضیـــافتی"ها رو بده به من !
تا گفت ضیافت یاد اون پادشاها افتادم که مهمونی به پا میکردن و خدمتکاراشون انگور میزاشتن تو دهنشون:)
رطب ضیافتی:||||
خرمای مضافتی×_×
عمـــه خانم:))
حاضران سر مزار•_•

I
Iranian Boy ۷ سال پیش
جوک

پدری توی بيمارستان نفسهای آخرشو ميكشيد و سه تا پسرهاش بالاي سرش بودند
‎رو كرد به پسر اولی و گفت: رستورانها مال تو .
‎رو کرد به پسر دومی گفت : ۴ تا هتل هم مال تو.
‎به پسر آخرى هم گفت : عزیزم سوپرماركتها هم مال تو. و از دنيا رفت
‎سه تا پسر شروع كردن به گريه و زارى
‎دكتر كه شاهد ماجرا بود گفت:
صبر داشته باشيد. فردا پس فردا سرتون به املاكتون گرم میشه و داغتون یادتون میره ، ولي هیچوقت پدرتون رو فراموش نکنین؛ و براش فاتحه و خيرات کنین.
‎سه تا پسر گفتن : کدوم ملک؟کدوم هتل؟ آقاي دکتر
‎پدرمون با نیسان آب معدنی ميفروخت ، کاراشو تقسیم کرد

A
Amir_321 ۷ سال پیش
جوک

سلام دوستان این داستان تا حدودی عاشقانه است ولی این قسمت پر طرفداره اینجا گذاشتمش
بر فراز باد ها قسمت اول
زهرا بیدار میشه هیچی یادش نمیاد حتی اسمشو حتی نمیدونه کجاست یه خونه قدیمی که یه کم خرابه بلند میگه : کسی اینجا نیست یه دفعه یه پسر جوان که خیلی هم خوش تیپه میاد تو
زهرا : تو کی هستی
کسرا : اسم من کسرا ه
زهرا : من کیم
کسرا : اسم تو زهرا ه و حافظه ات رو از دست دادی از اون موقع مادرم از تو مراقبت میکنه
همون موقع مادر کسرا میاد تو
زهرا شروع میکنه به داد و بیداد کردن که شما کی هستین
و از من چی میخواین اینجا کجاست چرا من اینجام
کم کم داستان داره عجیب میشه جواب سوال های زهرا چیه
کسرا کیه چرا زهرا اونجاس به همه ی این سوالا پاسخ داده میشه در قسمت دوم بر فراز باد ها
ما رو دنبال کنید اگه این مطلب بیشتر از ۱۰۰ تا لایک بخوره قسمت دوم رو میزارم

o
otaku ۷ سال پیش
جوک

داشتیم شام میخوردیم خواستم شربت بریز�
داداشم گفت نخور اینارو اینا قند ساده دارن
گفتم مگه چشه؟
درحالی که داشت توضیح میداد یه لیوان شربت ربخت و خورد و رفت و از تو اتاق داد
زد:
هر کی اخر خورد جمع میکنه
منX_X
لامصب این چه نقشه ای بود
فک و فامیله داریم؟؟

M
M`H ~R~ ۷ سال پیش
جوک

پدرم یک عمری میگفت "من بچه دوست نداشتم، به مامانت گفتم بچه یکی اون بعدها، مامانت عاشق بچه بود، یه مدت در برابرش مقاومت کردم ولی بعد دیدم چاره ای نیست."
یبار نشستم حساب کردم دیدم نه ماه از روز تولدم کم کنم میشه دو هفته بعد از تاریخ ازدواجشون!
خلاصه خواستم بگم پدرم خیلی مرد مقاومی بوده
:)))

R
RrAaYyAaSs ۷ سال پیش
جوک

یه روز با فک و فامیل رفته بودیم باغ (فهمیدین باغ داریم یا بیشتر توضیح بدم/:
پسر داییم صندلی منو کشید که مثلا بیوفتم هاهار بخندن(: منم فهمیدم لیوان اب یخ دستم بود خالی کردم رو لباسش تو چشاش نگاه کردم گفتم: تا تو باشی صندلی منو نکشی(: زیر لب یه چیزی گفت که توش ککک و سسس شنیده میشد /:

s
shilan...boukani ۷ سال پیش
جوک

بابام یه جوری سر نماز الله اکبر رو بلند و رسا میگه کل خانواده درگیر اینیم که چه اتفاقی افتاده
مادرم گازو چک میکنه غذا نسوزه
خواهرم صدای تلویزیون رو کم میکنه
داداشم بیچاره همش میره درو بازمیکنه یه وقت کسی پشت در نباشه چون آیفون خرابه
منم لامپای اضافی رو خاموش میکنم...